یه آقا

یه آقا

تـــَمَنـَّیتُ مِن لَیلی عَن ِ البُعدِ نَظرَة ً...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

           کتاب‌خونه‌ی آیت اللـه مرعشی نجفی، یکی از بزرگ‌ترین مجموعه‌‌های کتاب ایرانه. چند روز پیش برا مطالعه رفته بودم اون‌جا. یه کتاب از تالار قفسه‌باز برداشته بودم نگاه می‌کردم، رسیدم به صفحه‌ای که نویسنده یه بیت شعر به عنوان شاهد آورده بود:
پسرانه پیشم آیی،  پدرانه  بوسمت لب
چه کنم  پسر ندارم،  چه کنی پدر نداری!
بعد دیدم یکی که قبل از من این کتاب رو می‌خونده، اومده شعر رو اصلاح کرده و روی بعضی لغاتش خط کشیده و کنارش درست‌ترش (!) رو نوشته. نتیجه‌ش شده بود:
عاشقانه  پیشم آیی،  برادرانه  بوسمت لب
چه کنم خواهر ندارم،چه کنی شوهر نداری!
           یکی از رفقا پیشم درس می‌خوند، نشونش دادم و کلی خندیدیم. حالا کتاب‌خونه‌ی ساکت، و من هرچی می‌خواستم جلوی خنده‌مو بگیرم، نمی‌تونستم! خنده‌م از شعر نبود؛ از این می‌خندیدم که موقع خوندن این کتاب علمی خشک، این چطور به ذهنش رسیده بره تو این فاز و شعرو عوض کنه؟! البته اصلاحیه‌ی این آقای خوش‌ذوق، از جهت وزن لنگ می‌زد! باید می‌نوشت:
دلبرانه   پیشم  آیی، همسرانه بوسمت لب
چه کنم که زن ندارم، چه کنی شوهر نداری!

چهارشنبه ۱۲/۶/۱۴۳۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شعر از حکیم مشهور، میرزا ابوالقاسم میرفندرسکی هست.

۰۵ خرداد ۸۹ ، ۱۷:۵۷

           من پشت میز درس می‌خوندم، اون رو زمین به متکا لم داده بود و داشت زور می‌زد برا فاطمیه شعر بگه! بعد نیم ساعت شروع کرد یه دو بیتی خوندن. مضمون یه مصرعش این بود که "همسرش را در بیابان دفن کرد"! با لبخند گفتم: حضرت زهرا رو که تو بیابون دفن نکردند! یه دفعه حالش گرفته شد، با ناراحتی پرسید: چرااا؟!! من که از حالت ناراحتی چهره‌ش و طرز "چرا" گفتنش مُرده بودم از خنده، جواب دادم:به خاطر این‌که زحمتت به باد نره می‌گی "چرا"؟! یه چند لحظه جواب نداد! اصلا نمی‌خندید! اما من از خنده دل درد گرفته بودم! بعد یه ذره گفت: شانس نداریم!!!

یک‌شنبه ۹/۶/۱۴۳۱

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*وز درون من نجست اسرار من/مولانا.

۰۲ خرداد ۸۹ ، ۱۳:۱۵

           همه‌ی اونایی که مطالب ادیان الهی به گوششون خورده و باهاش مخالفن، دو دسته هستند: عده‌ای که می‌فهمن، اما نمی‌خوان زیر بار حرف حق برن؛ و دسته‌ای که عقلشون به شناخت حق قد نمی‌ده. عده‌ی اول، ملعون، و عده‌ی دوم مغفورند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*سوره‌ی‌ النجم، آیه ۳۰.

۰۱ خرداد ۸۹ ، ۱۳:۰۹

دختر همسایه‌ی ما... روحی فداها!

پنج‌شنبه ۶جمادی‌الثانی
۱۴۳۱

۳۰ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۵:۳۱

یکی از جالب‌ترین جملاتی که ماه گذشته شنیدم، این بود:
مراد از نکاح، نه "اِطفاء شـ‌هـوت حیوانی"‌؛ که "اِنشاء صورت انسانی‌"‌ است!
ـ ‌آیت اللـه علامه حسن‌ حسن‌ ‌زاده آملی ‌‌ـ

 

شب پنج‌شنبه ششم جمادی‌الثانی
۱۴۳۱

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*آل عمران، قسمتی از آیه ۱۴.

 

۲۹ ارديبهشت ۸۹ ، ۲۱:۵۴

           ۱. فاطمیه‌ی امسال، برام یه طعم خاصی داشت. منتظر یه تغییر بودم، منتظر یه اتفاق. منتظر ِ این تغییر بودن، تو فاطمیه‌ی سال قبل هم بود؛ اما امسال خیلی خودمو رو لبه‌ی تیغ حس می‌کنم. تو برزخی هستم که اگه بُروز ِ قامتش قیامت نکنه، مجبورم تا ابد تو این گودال آتیش بخوابم.
           ۲. امسال اسم آقا بیشتر ورد زبونم بود؛ بیشتر به فکرش بودم. شاید یکی از علت‌هاش دم دست‌جمعی‌ ِ آخر مجلس بود، که همه با هم می‌خوندیم:
روزای بی تو چه غمگینه غمگینه غمگینه
شبای بی تو چه سنگینه سنگینه سنگینه
هرچی فراق تو دل‌گیره دل‌گیره دل‌گیره
خیال وصل تو شیرینه شیرینه شیرینه
یه روز می‌رسه (که دامنت رو بگیرم)2
خدا نکنه، (تو رو ندیده بمیرم) 2
دوباره باز تنگ غروب، هوای تو کرده دلم
قدم به چشمام بذار و بشین پای درد دلم
یا اباصالح...
انتظار تو دنیامه، دنیامه، دنیامه
رسیدن به تو رویامه، رویامه، رویامه
تو شهرمون همه می‌دونن، می‌دونن، می‌دونن
که زندگی‌م مال آقامه، آقامه، آقامه
سفر یه روزی، (باید به آخر برسه)2
می‌ترسم آقا، (که عمر من سر برسه)2
هنوز دل پیر فلک، اگه بیای جون می‌گیره
زمین آشفته‌ی ما، دوباره سامون می‌گیره
یا اباصالح...
آخ که چقدر به دل می‌نشست. اون‌قدر این ذکر رو دوست داشتیم، که وقتی رفته بودیم کولر طبقه‌ی دوم رو برا زن‌ها درست کنیم، اینو می‌خوندیم!
           ۳. سه شب مجلس داشتیم، که دیشب با شام غریبان تموم شد. بناس بچه‌ها دو شب هم خصوصی دور هم جمع بشن و سینه‌ بزنن.* برا همین، دیشب سیاهی‌ها رو نکندیم. 
           ۴. خنده‌ها و گریه‌ها، کار کردنا‌ و خوابیدنای تو حسینیه، منبر، کتیبه، حوض، بنر، پارچه‌های مشکی، دستگاه اکو، فلاکس‌های آب و لیوان‌های توی دیس، که با فاصله تو مجلس چیده شده بودند، شام هیئت و سفره‌ی طولانی‌ش، اعتراض‌ها و انتقاد‌های بچه‌ها به همدیگه، تعمیر کولر و آب پاشیدنامون به هم؛ همه‌شون از خاطرات خوب زندگی‌م هستند که هیچ‌وقت فراموششون نمی‌کنم. یادم نمی‌ره محمد‌جواد از تعمیر کولر خسته و کوفته پای حوض شبستان حسینیه خوابش برده بود و اون‌قدر خسته بود که وقتی متکا گذاشتم زیر سرش و روش پتو انداختم، نفهمید! 
           ۵. این که باید دوباره به روزمره‌گی برگردم، خیلی تلخه؛ خیلی.
          

سه شنبه چهارم جمادی الثانی
۱۴۳۱

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*اصلاحیه: دو شب آخر، به دلایل مختلفی برگزار نشد. شب پنج‌شنبه ششم‌ ج‌الثانی.

۲۸ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۲:۲۴

با امشب می‌شه بیست شب.
کمکم کن!


۲جمادی‌الثانی
۱۴۳۱

۲۶ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۳:۱۶

           ۱. سه تا مجلس تو هفته‌ای که گذشت داشتم.
           ۲. فعلا فقط حیرت و سکوت! هر وقت حرف بیشتری برا گفتن پیدا می‌کنم، بیشتر ساکت می‌شم!

جمعه ۲۲جمادی‌الاول۱۴۳۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟!/حافظ.

۱۷ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۲:۲۴

           ۱. این هفته چهار شب پشت سرهم نماز شبم قضا شد. این یعنی چی؟!
           ۲. کم‌کم دارن منو برای مجلس ـ چه منبر، چه دعا، چه مداحی‌ـ این‌ور و اون‌ور دعوت می‌کنن. اما یه مشکلی از هفته پیش برام پیش اومده: گرچه تو خلوتم دلِ نسبتا شکسته‌ای دارم، ولی وقتی تو جلسه می‌خونم، دیگه مثِ قدیما نیست که خودم‌ هم گریه کنم. این یعنی چی؟!
           ۳. دنبال یه جای دنجم؛ برا عبادت/تفکر/مطالعه. گشتم نبود، نگرد نیست! رفتم پشت‌بوم، از "بی‌جایی" به خدا شکایت کردم! دستامو باز کردم، سرمو گرفتم رو به آسمون، گفتم:"بحق الحسین کارمو راه بنداز!"... نسیم می‌وزید، بارون میومد! اینا یعنی چی؟!

شب چهارشنبه
۲۰جمادی‌اول
۱۴۳۱

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تا تو را خود زمیان با که عنایت باشد!/حافظ.

۱۴ ارديبهشت ۸۹ ، ۲۱:۵۳

            ۱. نمی‌خوام خاطراتی که این‌جا می‌نویسم، غم‌گین باشه. شاید الآن یه ره‌گذر گوگِلی، یا یه آشنا، بعدِ مرگم، مهمون این‌جا باشه. دوست ندارم فکر کنه من آدم داغ‌دار و پرغصه‌ای بوده‌م؛ اما هرکاری می‌کنم، نمی‌تونم غیر از همینی که هستم، باشم! فضای دل من، همینیه که اینجاست؛ علاقه‌مندی‌های من، همین‌هایی هستند که این‌جا می‌نویسم و غیر از این نیست؛ پس برای کی فیلم بازی کنم؟ تازه‌! این‌جا که کسی منو نمی‌شناسه!
           ۲. با نام و نشونایی که تو خاطراتم می‌آوردم، همیشه مشکل داشتم. از یه جهت نمی‌تونستم اسمشونو ببرم، چون بعد یه مدت احتمالش بود از سرچ نام‌‌ شخصیت‌‌ها/مکان‌ها، این‌جا لو بره. از طرفی هم نمی‌شد اسم نبُرد، چون بعد چند سال اگه برمی‌گشتم و یه خاطره رو می‌خوندم، احتمال این‌که یادم نیاد طرفِ این خاطره کیه، زیاد بود. برا همین، یه فایل متنی تو پرونده‌های شخصی ِ سیستم باز کردم و هر پستی که می‌نویسم و توش از کسی/جایی ـ‌بدون قید صریح‌ـ یاد شده، اسمشو اون‌جا می‌نویسم. اینطوری هم من اسم‌ها رو به ترتیب پُست‌ها دارم، هم در دسترس عموم نیست.

شب شنبه ۱۶/۵/۱۴۳۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*لیکن از شوق حکایت به زبان می‌آید/سعدی.

۱۰ ارديبهشت ۸۹ ، ۲۰:۱۵