یه آقا

یه آقا

تـــَمَنـَّیتُ مِن لَیلی عَن ِ البُعدِ نَظرَة ً...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۹۶ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است

           جدیدا وقتی از خونه برای کاری می‌رم بیرون، تا وقتی برگردم واقعا تو حال و هوای خفگی هستم. احساس می‌کنم تنگی نفَس گرفته‌م. فضای حاکم بر محیط‌های اداری/تجاری شهرها، از نظر معنوی خیلی مسموم و تهوع آور شده. بدون مبالغه می‌گم که روح غیبت و دروغ و کلَک و دو رنگی و دزدی و پدرسوختگی، چیزیه که توی بازارها و اداره‌جات حاکمه.
           امروز رفتیم بازار. شانس آوردیم که می‌دونستیم اون جنسی که قراره بخریم رو از کجا باید بگیریم؛ پس نیازی نبود کلّ بازار رو بگردیم تا جنس دل‌خواهِ با قیمت مناسب پیدا کنیم. تا وارد مغازه که شدیم، حسّ تهوّع روحی...
           ... ... ... ...**
           وقتی برگشتیم، وقت اذان بود. وقتی رفتم سر نماز، بی‌اختیار از ذهنم میگذشت: أرِحْنا یا بِلال! ای بِلال! با ندای اذان خود ما را از توجه به دنیا و کثرات نجات بده و خلاص کن ...
           من که هیچی، ـ واقعا هیچی ـ از مسائل معنوی سر در نیاوردم، گاهی مثل طفل مادر گم‌کرده، به سمت نماز می‌دوم؛ پس رسول اکرم صلی اللـه علیه و آله و سلّم، بعد از سر و کله زدن با ابوسفیان‌ها، چه می‌کشید که وقت نماز ناله می‌زد: أرِحْنا یا بلال...

سه شنبه
بیست و یکم
رجب المرجب
۱۴۳۳هـ.ق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* چند بمانم پس ِ این نُه حجاب؟
سیر فضای دگرم آرزوست
تا به کی‌ام تفرقه یعقوب‌وار؟
بوی قمیص پسرم آرزوست/ حکیم ملاهادی سبزواری رضوان اللـه علیه.
** این پُست رو به دلایلی کامل ننوشتم.

۲۳ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۴۵

بی‌چاره ندانست "علی" نقطه ندارد!*

دوشنبه
سیزدهم رجب المرجب
روز ولادت مولا و مقتدا
حضرت یعسوب الدین
امیرالمؤمنین
علی بن أبی طالب
روحی فداه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شاعر:؟

۱۵ خرداد ۹۱ ، ۱۷:۳۱

           ۱. الآن نشسته بودم، یک‌دفعه احساس کردم توی دلم، یه چیزی هو اللهتکون خورد. یه چیزی... نمی‌دونم... یه چیزی که فکر می‌کنم بهش می‌گن "محبت شدید"؛ یه چیزی که بهش می‌گن "عشق". اهل عمل نیستم، اما همین که تو رو دوست دارم، شادم. من از این‌که بنده‌ی توام، خوش‌حالم. من از این‌که مثِ تو خدایی دارم، در پوست خودم نمی‌گنجم... الهی! از هرچیزی که شانس نیاوردم، از توی خدا خیلی خیلی خوش‌ شانس بودم!! خوب خدایی نصیبم شد...
           تو همین حین، خیلی اتفاقی خوردم به این دوبیتی: کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق... آن دلی کز تو نلرزد، به چه ارزد؟ ای عشق...
           ۲. دارم به این فکر میکنم که با اینکه این همه رو سیاهیم، انقدر از بردن اسمت لذت میبریم. انقدر از "یا اللـه" گفتن کیف میکنیم... پس اولیائت چه حالی میشدند با اومدن نامت؟ اونا که از هر کدورتی مبرّا بودند...

شب یکشنبه
دوازدهم رجب
۱۴۳۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ظاهرا از عماد خراسانی.

۱۳ خرداد ۹۱ ، ۱۹:۵۱


یا أخِی!
إجْعَلْ هَمَّکَ هَمّاً واحِداً...
والسلام علیکم
ـ سید هاشم (الحداد) ـ**

شب پنج شنبه
هفتم رجب
۱۴۳۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ... یا مقیم کعبه شو، یا ساکن بتخانه باش
...
یا گل نورسته شو، یا بلبل شوریده حال
یا چراغ خانه یا آتش به جان پروانه باش

یا مشامت را زبوی سنبلش مُشکین مخواه
یا هم آغوش صبا یا همنشین شانه باش
یا که در ظاهر "فروغی" ذکر درویشی مکن
یا که در باطن مرید خسرو فرزانه باش.
/قسمتی از غزلی بسیار زیبا، سروده فروغی بسطامی.
** یعنی: ای برادرم! همتت را فقط یکی (فقط او) قرار بده...

۱۱ خرداد ۹۱ ، ۲۳:۳۷


تو دست گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری؟*

بین الطلوعین پنج شنبه
دوم رجب المرجب
۱۴۳۳ هـ.ق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* شعر از کاظم بهمنی.

۰۴ خرداد ۹۱ ، ۰۴:۳۲

           1. آورده‌اند که شخصی در راه حج در بَرّیه (بیابان) افتاد و تشنگی عظیم بر وی غالب شد تا از دور خیمه‌ای خرد و کهن دید. آنجا رفت، کنیزکی دید. آواز داد آن شخص که: من مهمانم! المراد!
           و آنجا فرود آمد و نشست و آب خواست. آبش دادند که خوردن آن آب از آتش گرمتر بود و از نمک شورتر. از لب تا کام، آنجا که فرو می‌رفت، همه را می‌سوخت.
           این مرد از غایت شفقت در نصیحت آن زن مشغول گشت و گفت: شما را بر من حق است، جهت این قدر آسایش که از شما یافتم شفقتم جوشیده است. آنچه به شما گویم پاس دارید. اینک بغداد نزدیک است و کوفه و واسط و غیرها. اگر مبتلا باشید، نشسته نشسته و غلتان غلتان می توانید خود را آنجا رسانیدن، که آن‌جا آب‌های شیرین و خنک بسیار است... و طعام‌های گوناگون و حمام‌ها و تنعّم‌ها و خوشی‌ها و لذت‌های آن شهر را بر شمرد.
           لحطه ای دیگر آن عرب بیامد، که شوهرش بود. تایی چند از موشان دشتی صید کرده بود. زن را فرمود که آن را پخت و چیزی از آن را به مهمان دادند. مهمان، چنان‌که بود، کور و کبود (به سختی) از آن تناول کرد. بعد از آن، در نیم‌ْشب، مهمان در بیرون خیمه خفت.
           زن به شوهر می‌گوید: هیچ شنیدی که این مهمان چه وصف‌ها و حکایت‌ها کرد؟ قصه‌ی مهمان، تمام بر شوهر بخواند.
           عرب گفت: همانا ای زن، مشنو از این چیزها، که حسودان در عالم بسیارند! چون ببینند بعضی را که به آسایش و دولتی رسیده‌اند، حسدها کنند و خواهند که ایشان را از آنجا آواره کنند و از آن دولت محروم کنند.**

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


           2. نگاه می‌کنی می‌بینی بدبخت بیچاره تو جهل مرکب داره زندگی می‌کنه، تو هم درس دین خوندی، بالاخره وظیفه‌ته واکنش نشون بدی نسبت به انحراف معنوی افراد. وقتی ازش انتقاد می‌کنی و می‌گی روش انبیاء و ائمه علیهم السلام این نبوده، قبول که نمی‌کنه هیچ، با خرواری از اعتماد به نفس می‌گه: شماها این حرف‌ها رو از خودتون در آورده‌ید! می‌خواید از این راه به سود و منفعت برسید!
           من دیگه بهش چی بگم؟!

           ۳.  "باز" آن باشد که باز آید به شاه‏
           باز کور است آن که شد گم کرده راه‏
           راه را گم کرد و در ویران فتاد
           باز در ویران بر ِجغدان فتاد
           خاک در چشمش زد و از راه بُرد
           در میان جغد و ویرانش سپرد
           بر سَرى جُغْدانْشْ بر سَر مى‏زنند
           پَرُّ و بال نازنینش مى‏کَنند
           ولوله افتاد در جغدان که: ها!
           باز آمد تا بگیرد جاى ما!

           چون سگانِ کوىْ پُر خشم و مهیب
           ‏اندر افتادند در دلق غریب‏
           باز گوید من چه در خُوَرْدَم به جغد (دَرْخُوَرْد: متناسب، لایق؛ یعنی: من رو چه به جغد؟!)
           صد چنین ویران فدا کردم به جغد
           من نخواهم بود اینجا مى‏روم
           ‏سوى شاهنشاه راجع مى‏شوم‏
           خویشتن مَکْشید اى جغدان که من
           ‏نه مقیمم، مى‏روم سوى وطن‏
           این خراب، آباد در چشم شماست‏
           ور نه ما را ساعد شه باز جاست‏

           جغد گفتا باز حیلت مى‏کند
           تا ز خان و مان شما را بَر کَنَد
           خانه‏هاى ما بگیرد او به مکر
           بَر کَنَد ما را به سالوسى ز وَکْر***(سالوسی: مکر و حیله. وَکْر: آشیانه، لانه)
          
           پرنده‌ی "باز"، همون نفس ناطقه‌ی انسانه. و ویرانه، استعاره از دنیاست. جغد هم مردم زمانه و اهل دنیا هستند. همچنین می‌تونیم "باز" رو در اینجا اولیای خدا، و کسانی که به مردم امر و نهی از روی خیر می‌کنند، بگیریم. منظور از بازگشت و "رجوع" به وطن و عبارت "باز آید" هم سیر به سمت خداست. مراد از شاه هم حضرت حقّه.
           انبیاء و ائمه و اولیاء علیهم السلام "در مقام عزّ خود مستغرقند" و از طرفی خودشون رو میارن پایین و با مردم همنشین می‌شن و از سر دلسوزی به اون‌ها می‌گن: ما چیزهایی دیدیم، جاهایی رفتیم، به عوالمی سیر کردیم، چرا شما نمیاید؟ شما هم بیاید به گلستان! حیفه که سرمایه‌تون رو پشت این حصارها، در این لجن‌زار دنیا تلف کنید. اما مردم به حرف اون‌ها هیچ توجهی که نمی‌کنند هیچ، بلکه ـ از روی حماقت ـ  با اطمینان حرفشون رو رد می‌کنند و حرف‌هایی از این قبیل می‌زنند: "اینا می‌خوان روی ما حکومت کنند! این‌ها می‌خوان آزادی ما رو بگیرند! دیگه وقت این حرف‌ها گذشته! اسلام دین هزار و چهار صد سال پیشه! اگه اسلام خوب بود، چرا کشورهای مسلمون عقب افتاده‌اند؟ و...".
           من به یک همچنین آدمی که ذهنش پُر شده از سیاست کثیف، و هرچیزی رو با دید سیاسی نگاه میکنه، چی بگم دیگه؟!

یکـ شنبه
۲۸جمادی الثانی
۱۴۳۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ... کاروان رفت دلا رو به رهی باید کرد./حکیم سبزواری.
**داستان از: فیه ما فیه ملّای رومی.
***شعر از: مثنوی معنوی، دفتر دوم: گرفتار شدنِ باز، میان جغدان به ویرانه.
تعبیر پرنده‌ی باز به نفس ناطقه‌ی انسانی رو بنده از مرحوم حاج ملاهادی سبزواری رضوان اللـه علیه گرفتم. نگاه کن: شرح مثنوی معنوی، ملاهادی سبزواری، ج1، ص290.

۳۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۰:۰۲

گذر خویش به درگاه تو یادم افتاد.*

عصر الأربعاء
۱۰جمادی۲
۱۴۳۳هـ.ق

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شاعر:؟

۱۳ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۲:۱۰

در فاطمیه رنگ جگر سرخ‌تر شود
آتش‌فشان غیرت ما شعله‌ور شود
شمشیر خشم شیعه پدیدار می‌شود
وقتی که حرف کوچه و دیوار می‌شود
لعنت به آن‌که پایه‌گذار سقیفه شد
لعنت به آن‌که به ناحق خلیفه شد
لعنت به آن‌که بر تن اسلام خرقه کرد
این قوم متحد شده را فرقه‌فرقه کرد
تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
هرکس محبّ فاطمه شد، قوم و خویش ماست
ما از الست، طایفه‌ای سینه خسته‌ایم
ما بچه‌های مادر پهلو شکسته‌ایم...

شب پنـ۵ـج شنبه
۴جمادی الثانی
۱۴۳۳ هـــ.ق

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم. شاعر: وحید قاسمی.
ـ تیتر، مصرعی از همین شعر است ـ

۰۷ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۳:۵۳

           1. تفاوتی که توی نوع نگاه آدم‌ها به زندگی دیده می‌شه، تکثّری که در روش تحلیل مسائل دارند، و نتیجه‌ی این‌ها: دغدغه و سبک زندگی متنوعی که در افراد مختلف بشر زنده‌ی فعلی می‌بینم، به قدری زیاد و عجیبه، که من رو به این وهم می‌ندازه که افراد مختلف محیط اطرافم، مصادیق یک نوع ـ که همون انسان باشه ـ نیستند؛ بلکه انگار گونه‌های مختلفِ حیوانی‌اند، که در کنار هم زندگی می‌کنند!
           احساس می‌کنم یه قدری بیانم گنگه. یه جور دیگه توضیح بدم: انگار این آدم‌های دور و برم، x و y و zهایی نیستند که در تحت مجموعه‌ی انسانیّت جمع، و مصداق "بشر" شده‌ن؛ بلکه تنوع افکار اون‌ها، به قدری زیاده، که نمی‌تونم بپذیرم همه‌ی اون‌ها "آدم" هستند؛ که انگار این x   و y  و zها، همگی، مصادیق مختلف "حیوان" هستند؛ به همین خاطره که انقدر جور واجور شده‌ن! (چقدر توضیحش سخته!) 
           برای شناخت افراد اطرافم، گاهی اوقات ـ به خاطر تکثر ایده‌ها و دغدغه‌ها و آرزوها ـ به قدری به خاطر وجود تفاوت‌ها دچار حیرت می‌شم، که جدیدا نگاهم به افراد نوعِ بشر، این‌طوری شده!
           تفاوت‌ آدم‌ها، در پیش پا افتاده‌ترین موضوعات ـ مثل خوردن و خوابیدن ـ تا پیچیده‌ترین مسائل ـ مثل نحوه‌ی اعتقاد به جهان‌های مختلف ـ  واقعا فاحشه! (نه اون فاحشه! بلکه اون فاحشه! یعنی "فاحش است"! خودمونی نوشتن، بعضی وقت‌ها از این چیزها هم داره خب!)
           همینه که می‌بینید خیلی چیزها برای بعضی‌ها دغدغه است و برای بعضی‌ها نیست... نمی‌دونم... چقدر آدم‌ها با هم فرق دارن! واقعا این‌طوری نیست؟ تا حالا به این دقت کردی که چقدر ما دین و مذهب و مکتب داریم؟! چقدر ما گروه‌های مشهور و فرقه‌های زیرزمینی ـ تو همین ایران؛ جاهای دیگه بماند ـ داریم؟ چقدر سبک‌ نگاه‌هامون با هم فرق می‌کنه. اینا از چی ناشی می‌شه؟
           آیا "محیط" تنها عامله؟ خب... ما دیدیم افرادی رو که والدین و محیط و سبک زندگی‌شون یکی بوده، اما اختلاف دیدگاه‌ها روز به روز بیشتر خودش رو نشون داده.
           اگه خوب به این بحث ریز بشی، خیلی حیرت آوره. یعنی حداقل برای من که این‌طوریه.
           یه موقع وارد یه باغ می‌شی، صدها درخت داره. همه هم شبیه به هم و همه یک نوع؛ مثلا همه سرو. منظم رشد کرده‌ن و سر به فلک برده‌ن. دقت کردی که تک‌تک درخت‌های هم‌نوعِ یک باغ، با هم فرق دارن؟ اگه هزارتا گل محمدی هم بیارن جلوت بذارن، باز هم می‌تونی تفاوت‌هاشون رو ـ یکی نسبت به دیگری ـ حس کنی. ببین چقدر گل و گیاه داریم. ببین چقدر جک و جونور (!) داریم. ببین چقدر انواع محیطهای آب و هوایی داریم روی زمین. تازه اینا روی خاک هستند، توی دریا برو ببین چه خبره! یا من فی البحار عجائبه! 
          
اصلا همین آدم‌ها! از حیث ظاهر ـ که سطحی‌ترین و ساده‌ترین درجه‌ی انسانه ـ چقدر متنوع هستند؟
           چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که انسان‌ها هم زن هستند و هم مرد. بعد از نظر خصوصیات بارزشون (مثل رنگ پوست، حالت چشم، رنگ پوست) به چند دسته‌ تقسیم می‌شن.
           بعد، باز تقسیم بندی‌های ظریف‌تری داریم: از نظر مزاج و طبع، وزن و قد، لهجه، نوع رویش و رنگ موها، رنگ چشم‌ها، استخون‌بندی... وای خدای من! چقدر جالبه. یعنی من هر وقت به این مباحث فکر می‌کنم خیلی به وجد میام.
           خب... حالا یه چیزی بگم برای اهلش: حدیثی داریم که خداوند وقتی دنیا رو آفرید، انقدر در نظرش بی‌ارزش بود، که دیگه توجه خاصی بهش نکرد!
           یعنی تمام این حرف‌هایی که من زدم، در نگاه ما به عالم دنیایی بود که تازه چیزی نیست! یعنی این اصلا از نظر آسمونی‌ها چیزی محسوب نمی‌شه! این همه سیاره و قمر و ستاره و منظومه و کهکشان و آسمون، همه در مقابل عوالم بالاتر، انگار هیچ!
           یه روایتی هست که فکر کنم از إمام صادق علیه السلام باشه. می‌فرمایند: دنیا  ـ از نظر وسعت ـ نسبت به برزخ، مثل یه انگشتری می‌مونه که وسط بیابونی انداخته باشند! برزخ نسبت به قیامت، مثل یه انگشتری می‌مونه که وسط یه بیابون وسیع انداخته باشند! قیامت نسبت به عرش خدا، مثل انگشتری می‌مونه که وسط  یه کویر بزرگ افتاده باشه! و عرش خدا مثل انگشتریه که توی دست امام معصوم علیه السلامه!!
           واقعا این‌ها عجیب نیست؟!
           2. حالا! می‌دونی عجیب‌تر چیه؟ عجیب‌تر اینه که آدمی‌زاد بدبخت و حقیر و احمق، با این‌همه مسائل و عجایبی که هست، می‌شینه شب و روز راجع به سیاست کثیف و فوتبال و سکه و دلار و فلان فیلم و محصولات فلان برند و... هزار موضوع "صد من یه غاز" صحبت می‌کنه! این، خیلی عجیبه! خداییش این از همه‌ی اونایی که گفتم عجیب‌تره!

نیمه شب چهارشنبه
۲۶جمادی الأول
۱۴۳۳هـ.ق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*... یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد!
و همچنین شاهد ما در بیت قبلش هم هست:
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد!
واقعا برای چنین مبحثی، جز این ابیات، به ذهنم متبادر نمیشه! واقعا شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است... رحمة اللـه علیه رحمةً واسعةً.

۳۱ فروردين ۹۱ ، ۰۰:۱۶

که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم... *

شب جمعه
۲۱ جمادی
۱۴۳۳هـ.ق

ـــــــــــــــــــــــــــــ
* فاضل نظری.

۲۵ فروردين ۹۱ ، ۲۳:۳۹